سیرک دادگاه  جای مرغ پخته خالی!
«رسیدگی به دادخواست ۴۲ نفر از اعضای سابق گروهک و فرقه تروریستی منافقین به‌سرکردگی مریم و مسعود رجوی و جمعی از اعضای کادر ارشد این گروهک در شعبه ۵۵ دادگاه حقوقی و عمومی بین‌الملل تهران برگزار شد.»
این خبر را سایت هابیلیان به نقل از باشگاه خبرنگاران پویا در تاریخ ۱۸ اسفند منتشر کرد.
مدتی وقت گذاشتیم و خبر را نزد چند کارشناس فرهنگ زبان فارسی بردیم تا در بیاوریم بالاخره شاکی کیست و متهم کیست؟ آیا ۴۲ عضو سابق دادخواست داده‌اند؟ آیا «جمعی از اعضای کادر ارشد» نیز جزو شاکیان هستند؟ یا این ۴۲ نفر جزو متهمین هستند و یک سری دیگر شاکی هستند و بالاخره کدام یکی «سابق» و کدام یکی «لاحق» هستند؟ شاکی «عضو سابق» است یا متهم؟ اعضای ارشد «سابق» هستند؟ یا …
بگذریم، قرار نیست همه چیز را ما بفهمیم. بنابراین می‌رویم و در سایر خبرهای منتشر شده توسط دستگاه اطلاعات آخوندی، ‌ببینیم چی گیرمان میاید؟
باز هم در جستجوهای بعدی بیشتر گیج می‌شویم: دادگاه معمولا شامل قاضی، دادستان، وکیل شاکی و وکیل مدافع است. به طرز عجیبی در این دادگاه، نه خبری از دادستان هست، نه خبری از وکیل مدافع! دادگاه فقط شامل قاضی و «خواهان» می شود. نتیجه‌گیری منطقی: خود قاضی در این دادگاه نقش دادستان را هم دارد!!!
وکیل مدافع هم از ابتدا امری اضافی در دستگاه قضا و قدر آخوندی بوده و از این بابت خیلی تعجب نمی‌کنیم!
البته در این دادگاه چیزی بنام «کیفرخواست» هم وجود خارجی ندارد. برای آنهایی که اخبار دستگاه قضایی را دنبال می‌کنند، منطقی می‌نماید که در جلسه اول دادگاه دادستان کیفرخواست را ارائه دهد. خب در دادگاهی که دادستان نیست و قاضی به جای دادستان هم کار می‌کند، شاید خیلی غیر «منطقی» نباشد که قاضی هم تشخیص دهد که نیاز به کیفرخواست هم نیست.
پس تا اینجا ما با دادگاهی مواجهیم که دادستان و متهم و وکیل مدافع و کیفرخواست ندارد.
بگذریم. مگر قرار است همه چیز طبق منطقی که ما می‌فهمیم پیش برود؟ خب لابد این هم یک نوع دادگاه است! اینکه ما با چنین دادگاهی تاکنون مواجه نشدیم، دلیل این نمی‌شود که این دادگاه، دادگاه نیست. لابد اگر خمینی ملعون بود، می‌گفت: دادگاهی که دادگاه نباشد، دادگاه نیست!
حالا برویم سراغ خواهان و تلاش کنیم لااقل منطقی در حرفهای آنها بیابیم. خدا را چی دیدی؟
لیلا کیوکان می‌گوید دو سالش بوده که پدرش جذب مجاهدین شده و دیگر او را ندیده. تا اینجا یک امتیاز مثبت به جناب ابوی ایشان می‌دهیم، چون معلوم است که کسی که جذب مجاهدین شده، اگر تلاش کند به دیدار بچه‌اش برود، چه بلایی سرش میاید! خب اما داستان همینجا تمام نمی‌شود: لیلا خانم اضافه می‌کند که به مدت «چهل سال» «تلاش‌های متعددی» برای ارتباط با پدرشان به عمل آورده اند که بی‌نتیجه مانده.
اگر اینجانب خیالاتی نشده باشم و واقعا الآن در سال ۱۳۹۹ به سر می‌بریم، معنی این حرف این است که سرکار لیلا خانم از سال ۱۳۵۹ به دنبال وصل ارتباط با پدرشان بوده. بگذریم از اینکه در سال ۱۳۵۹ مجاهدین هنوز بطور علنی در شهرهای ایران حضور و فعالیت داشتند و به نظر نمی‌رسد که ایشون در آن سال مشکلی برای دیدن ابویشان داشته باشند (و ما از این تناقض می‌گذریم)، سوالی که باقی می‌ماند این است که لیلا خانم در چه سالی دو ساله بوده و از چه سنی دنبال ارتباط با پدرش بوده؟ به دوستداران بازیهای ریاضی که به این سوال پاسخ بدهند، یک جایزه نفیس تعلق می‌گیرد.
خواهان دیگر، نادر چپ‌چاپ می‌گوید «مرا فریب دادند». البته برخی از سایتهای خبری اطلاعات به جای «فریب» از او نقل قول می‌کنند که «مرا ربودند». بالاخره ما باز هم نفهمیدیم که او را ربودند یا فریب دادند؟ بگذریم از اینکه سازمان مجاهدین چه نیازی داشته به ربودن یا فریب دادن فردی که بقول خودش فردی سرگشته در ترکیه بوده؟ این خودش بابی است که پرداختن به آن یک مقاله جداگانه می‌طلبد. لابد مجاهدین کمبود افراد سرگشته داشتند و سراغ این بنده خدا رفتند!!!
ولی باشد، گیریم فریب دادند. چگونه فریب دادند؟ خب خیلی ساده چپ‌چاپ می‌خواسته برود آلمان پناهندگی بگیرد، فریب این بوده که به او گفته‌اند اول بیا عراق مدتی بمان در پایگاههای مجاهدین، بعد می‌فرستیمت آلمان! کدوم عراق؟ عراقی که در آن سالیان نزدیک یک دهه بود زیر ضرب سی کشور و در راس آنها آمریکا بود.
شما را نمی‌دانم، ولی عقل سلیم اینجانب حکم می‌کند که اگر جای چپ‌چاپ بودم، دو دقیقه فکر کنم که کسی که از ترکیه نمی‌تواند مرا مستقیم به آلمان بفرستد، چه دلیلی دارد که از عراقی زیر ضرب با مرزهای بسته بتواند این کار را بکند. باز بگذریم از اینکه اصلا برای چی یک سازمان سیاسی که در جنگ برای سرنگونی یک نظام است، باید رسالت خود را عوض کند با یک سازمان خیریه بی‌بدیل که بلاعوض افراد سرگشته را می‌فرستد آلمان برای اینکه زندگی خوبی دست و پا کنند؟ اگر پاسخ این سوال را هم پیدا کردین، باز یک جایزه نفیس در انتظار شماست.
جنایت بعدی مجاهدین این است که چپ‌چاپ را مجبور کرده‌اند به « کارهای نظامی، خدماتی و تشکیلاتی». خدا مرگم بدهد: مگر در پایگاههای یک سازمان در حال نبرد نظامی در آن سالیان، کاری جزکارهای نظامی، خدماتی و تشکیلاتی باقی می‌ماند؟ مگر اینکه چپ‌چاپ خان، پایگاه نظامی مجاهدین را با تنبل‌خانه شاه عباس اشتباه گرفته باشد!
ایرج صالحی، خواهان دیگر، می‌گوید حاضر است شهادت بدهد که مجاهدین چه شکنجه‌هایی بر اعضایشان اعمال می‌کنند. خب قاعدتا ایشون را صدا زده بودند که همین را شهادت بدهد، اینکه می‌گوید حاضر است شهادت بدهد ولی یک کلام هم از شکنجه‌ای به جز «توهین» نام نمی‌برد، منظورش این است که کجا بهتر از این «دادگاه» می‌خواهد شکنجه‌های وحشیانه را تشریح کند؟
تمام این پرت و پلاها و تناقض بافیها را بگذارید کنار چند دروغ گوبلزی، نتیجه‌گیری منطقی این است که تنها کسی که جایش در این «دادگاه» خالی بوده، یک مرغ پخته بود! شاید هم بهتر است جایزه نفیس را به مرغ پخته بدهیم، قبل از اینکه از خنده روده‌بر شود!